its been 31 years that im alive ,breathing, using all the nature`s substances ,complaining everyday ....im the one who cant remember the last time she was truly happy with herself, the last time she said to herself :"you are doing really good." and if u ask her why is that , she just sighs and shakes her head and keeps quiet. everyday is not a new day for me ,it must be, but its just the same other days, some seem more colorful .some dont own any colors, however.long story short failing at this point of my life is the last straw,i might be able to take it but i would give up what im doning now
۵ سال و شاید هم بیشتر گذشته . نمیدونم که آیا میتونم باز بنویسم ؟؟ باورم نمیشه که این وبلاگ هنوز سرجاشه .همه نوشته هاش با همه احساساتش . شاید یکم اولش خنده دار بود اما الان که بیشتر بهش فکر میکنم حتی غصه ام هم میگیره ... فعلا همین
آیا واقعا باز هم میتوان نوشت از پشت این دیوارهای شیشهای ؟؟
سالی بیش بود که سرکی به این لانه تنهاییها نزده بودم ..... هنوز هم باور نمیکنم که باز میتوان نوشت از سکوت و تلخی و شیرینی لحظهها اما امتحانش بیضرر است مانند همیشهها......
ديروز نوشتم اما همهاش پاک شد انگار قسمت نبود که به يادگار بماند حرفهای ديشبم...
مگر چه بود جز فرصتی ديگر برای عاشق شدن؛ شايد هم اتفاق افتاد ؛ اما چه سخت بود اين اتفاق...
فرصتی برای نو شدن خواستم
فرصتی برای نو ماندن
فرصتی كه خودم را نياز نباشد
فرصتی چون معجزه برای باز بينا شدن
فرصتی از ابتدا تا انتها
فرصتی كه باز تنها خود دركش كنم و بس
فرصتی برای بیتاب شدن
فرصتی برای از عشق سيراب شدن
فرصتی برای دل سپردگی
فرصتی برای عاشقی در دل
فرصتی برای عاشقی در خواب
فرصتی برای رويا ديدن
فرصتی برای كودك ماندن
زياد بود ؟؟؟
شايد بود كه نخواستی باز عاشقم شوم؟!!
شايد شدم اما خود بیخبرم...
دستم ديگر به قلم و كاغذ نمیرود ، دوست ديرينم با من سرناسازگاری گذاشته و ديگر شعرهايم را تحويل نمیگيرد ، شايد او نيز فهميده ديگر رنگ و بويی نمانده برای اين سرودهها ، شايد او نيز به انتظار فرصتی نو برای من نشسته و چشم به راه بیانتها دوخته ، شايد او مرا از ياد برده و سنگ صبور دلی بيقرارتر از من شده ؛ انگار ديگر ذهن مرا نمیخواند ، شايد اصلا مرا فراموش كرده ، شايد هم ....
اما من،
تنها فرصتی ديگر میخواهم تا باز بسرايم آنچه سزاست به سرودن
تنها فرصتی ديگر میخواهم تا باز بنگارم آنچه سزاست به نگاشتن
تنها فرصتی ديگر میخواهم تا ببينم آنچه سزاست به ديدن و بشنوم آنچه سزاست به شنيدن
تو گويی میپنداری خواسته عظيمیاست ،
حق با تواست ؛
اما مرا را نيز حق است اين خواسته ،
خواهی دهی خواهی ندهی ؛
ديگر از توست او را
ديگر از اوست مرا
ديگر از ماست تو را
چقدر دوست داشتم روزگاری رو که اينجا برام خونه امنی بود برای دلتنگیهام، برای شاديهام، برای خندههام و برای گريههام ... دوستام دوستم داشتند و هرگز تنهام نمیذاشتند . گاهی میديدمشون و تو جمعشون بودم ...
من ، آدمی كه تا يكی دوسال پيش تعداد دوستانم رو نمیدونستم و تقريبا در هر ماه تولد چند نفرشون رو تبريك میگفتم ؛ تنها شدم تنهای تنها ...
جز دوست دوران دانشكده و تو برام هيچكس نمونده ، يا ازدواج كردند يا از ايران رفتند ، يا سر كار هستند و وقتی برای من ندارند... شايد خودم غفلت كردم و همه دنيا رو خلاصه كردم در داشتن تو ؛ شايد تو اينقدر دور و برم رو شلوغ كردی كه ديگه بقيه از يادم رفتند؛ شايد تقصير گذر زمانه و اين روزگار ؛ شايد هم ... نمیدونم ...
به جز ۵شنبه و جمعه هر روز سر كار از صبح تا عصر مثل خيلی آدمهای ديگه تو اين شهر ؛ شكايتی ندارم ؛ كه اگه جز اين بود شاكی میشدم چون طاقت اين دو روز تو خونه بودن و تحمل انتظار رو ندارم ... تو هم دور شدی ، دور دور ، گرفتاری و مشغول و من نبايد شكايت كنم ، نبايد ناراحت يا دلتنگ باشم ...
فكر ميكنم ، فكر میكنی آزاديتو ازت گرفتم كه وقتی بهت ميگم انگار زيادی وابستهات شدم ؛ سكوت ميكنی و هيچی نميگی ... خوب ، حتما درست ميگم ديگه ...
عادت و تكرار جز لزومات اين آدمها است و راه گريزی نيست حتی اگر ادعايی جز اين داشته باشند مثل تو مثل من مثل خيليهای ديگه ...
امروز داشتم پيغامهايی رو كه تو اون ۲ هفته دوری هر روز برام میفرستادی ، میخوندم و به زور جلوی اشكهامو میگرفتم تا مبادا دفتر خاطرههام خيس بشه و جای اشكهام بمونه ؛ شايد يه روزی اين دفتر به دست تو برسه...
آره ، خاطرهها ، بعضیهاشون خيلی زيبان و بعضیها يادآور روزهای سخت گذشته كه اون روز فكر نمیكردی بتونی از پسشون بربيای ! اما تونستی و الان اينجايی ...
پس اين روزها هم میگذره چه باشی چه نباشی كه فكر میكنی هستی اما اثری از بودنت نيست ، شايد مثل قديما نيست !!! نكنه من چشمهای دل من كور شدن ، نكنه فكر ميكنی من عوض شدم ؟؟؟
اما هر چی باشه دلخوشيم فقط تويی ؛ ولی كاش مثل قديما جز تو كس ديگهای رو هم برای پناه بردن بهش تو اين لحظهها داشتم ...
كاش اينقدر تنها نشده بودم ...
كاش
كاش
كاش......
يه دوست قديمی چند روز پيش بهم گفت :
صدات خيلی عوض شده ؛ از شر و شور افتادی ؛ چرا اينهمه آروم شدی ؟؟
و من جوابی نداشتم و همه رو بهونه خستگی دونستم ...
رهسپار دنيای برونم با عشق ، بی عشق ، بی تو ، اما به كجا خواهم رفت ؟؟
هيچ، هيچ ، كه دگر جايی نمانده كه روم .....
ساده بگويم ، نگاه زاده علاقه است و علاقه، نياز وجودی من به تو ای هميشه سبز... امروز روز تو بود ، امشب شب تو و من بیتاب با تو ناب بودن ... نگاه امشب من به تو رنگ ديگری داشت وتو گويی ساعتها حرف در دل داشتی و نمیگفتی و من میخواستم از نگاهت بخوانم ؛ انگار باز به ماه نگاه كرده بودم اما اين بار نگاهی خوش ... ساعت روبروی چشمم ديوانهام ميكرد و دوست داشتم مشتی از ته دل نثارش كنم و به اين میانديشيدم ؛ آيا ميشود روزی اين ساعت را دوست داشت و نگران زياد شدن عدد دقيقهاش نشد ؟؟؟ جوابی نيافتم ! شايد چون ندانستم چه وقت میتوان عاشق يك ساعت شد ؟؟!!! چقدر امشب همهجا تاريك بود ؛ انگار فقط من بودم و تو و يك دنيا نور كه به سوی ما میآمد و میگذشت و میرفت و نمیديد سری را به شانه تو پناه آورده بود ؛ انگار همه كور شده بودند يا شايد من آنها را كور میديدم و فكر میكردم اگر من چشمانم را ببندم ، كسی هم مرا نمیبيند !!! تو امشب دور بودی ، خيلی دور ، شايد جرات نزديك شدن نداشتی ؟! نمیدانم ! ولی آخر امروز ، روز تو بود و بوسههايم جيره يك ماهه نبود . باور كن...
من هنوز هم دلم برای غربت چشمهايت تنگ میشود و هنوز " جان تو " گفتنها برای تو است و هنوز دوست داشتنها بی "تا"... اين را هم باور كن...
من باز خواهم نوشت از پشت ديوار فاصلهها با فريادی که باز در گلو پنهان است.
و من باز خواهم نوشت از آرزويی که جز با هوس آميخته نيست و باز چه زيبا دلتنگ میشوم ، دلتنگ آن شب بارانی ... دلتنگ طپشهای بیصدا و دلتنگ دستانی كه رويا میبافت...
و من باز خواهم نوشت از آسمان ، از آبی دريای طوفانی . چشمانم راخواهم بست تا نهايت عصر خاكستری پاييز ؛ آن هنگام كه بیتاب قطرهای باران هستی و آسمان با خيال تو قهر كرده ...
باز خواهم نوشت از سپيدی مهربانی و از كوچ جادهای كه دوست داشت هرگز به انتها نرسد ، از غزلهای شبنم صبحگاهی ؛ از نجوای باد بياباني...
و من باز خواهم ايستاد و سكوت پيشه خواهم كرد ؛ سكوتی سرشار از خواستنيهای بیرنگ ، سكوتی انباشته از خيالات واهی ، سكوتی تا عميقترين دره تنهايی ...
اما ؛
من باز خواهم نوشت . باز شبهايم را با خاطرهها رنگ خواهم داد و خيالم را نقاشی خواهم كرد .
و من باز ، ای ديرينه يار ابدی به تو پناه خواهم آورد و رازهايم را با تو قسمت خواهم كرد ...
من باز خواهم نوشت اگر ؛ اين اگرها بگذارند تا نفسي تازه كنم ...
کاش اين زبان را قدرت سخن بود و میناليد از دل نزار خود... ديگر نای نوشتن هم ندارم و کلمات در گير و دار اين دل خسته به بنبست رسيدهاند
میگويی حرف بزن !! و من نمیدانم چه بگويم و از کجا شروع کنم ؟؟ بيش از ۶۰ روز است به خود دلداری روزهای نيکو را میدهم و افسوس هر روز بدتر از ديروز ... افسانه يکی شدن هم به افسانه ديگری پيوسته و اندر خم کوچه دلواپسیها به ديواری بلندتر از قد تنهايی خود رسيده...
کاش همه چيز با مهربانی تو به پايانی خوش میرسيد !!
همين !!!
و من در اين دوردستها به انتظار نور نشستهام و غافل از بيم شبانه چشم به فرداي نيامده دوختهام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و ميخواهم سكوت را مهمان زبان خستهام كنم . چاره چيست در ميانه راهم و گفتهام تا مقصد ماندگار ... همسفرم مهربان و خستهتر از من از درد زمانه !!
تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و وراي طاقت من و باز من ماندم و اين بازي سخت روزگار. هميشه عسل بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛ كاش آسان بود ؛ آنگاه من تا سحرگاهان شيرينتر از عسل بودم و خندانتر از پسته ...
گناه از آن تو نيست ؟! گناه از آن من نيست ؟! حق با ماست و با هيچكسهاي دور و بر ما ؛ ميبيني ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز تنها نخواهيم ماند ؛ قول ميدهم !
خستهام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن ...
چقدر من خستهام،انگار صد سال در سفر بودم و هنوز به مقصد نرسيدهام.خدايا من كه به در خانهات هم آمدم پس چرا از خانهات برنگشته ويرانم كردي؟؟ باز تقصير با من بود و من بنده هميشه گهنكار !! میدانم ؛ اما خودت بگو ؛ اين عذاب را پايانی نيست ؟؟ من با انديشهای ديگر پا در اين بازی نهادم و اكنون كه دربند افتادم دنيايی ديگر پيش رو دارم !! باز اشتباه از من بود ؟؟ خود كه شاهد اول بودی !!
من اكنون خسته از بازی زمانه به لحظه پناه آوردهام با اينكه ميدانم سود كه هيچ ؛ ضرر بیپايان مرا انتظار است...
كاش ......... نميدانم كاش چی ؟؟؟؟ نميدانم....
من هنوز میخندم و هنوز كودكوار عشق میورزم ...
سخنانم را جز درددلی بيش نپنداريد.
يا حق
من برگشتم تا باز برای تو بنويسم
تو که غم داره نگات ، اگه گوش بدی بهم باز ميگم برات ميگم ، از تو و از ديونگيهام ، ميگم از تو و همه دلتنگیهات ، الهی من فدای تو، چی کار کنم برای تو، اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو. تو شدی زندگی و نفسم بسته شده به جون تو؛ تو شدی آسمون و من شدم در به در و مجنون تو ؛ تو شدی همدم من ؛ تو شدی همرنگ نغمههای من؛ تو شدی رنگ دل غنچه سرخ همسايهمون از داره از دوری تو و همش بیتابی من اشک حسرت ميريزه؛ آخه تو کجا بودی که من حتی تو خوابم نديدم رنگ اون چشمای تو؟! آخه مگه ميشه که باشی اما نشم من بانوی شعرای تو ؟! تو دلت از آسمون بزرگتره، تو نگات از دريا هم عميقتره .الهی من فدای تو، تو بگو چی کار کنم برای تو ؟! تو که غم داره نگات اگه گوش بدی بازم ميگم برات؛ تو مثل نسيم هر سحر میپيچی رو بالشم، تو عين آفتابی که زل ميزنی توی چشمم، تو خود عشقی که از اون سر کوهها اومدي، پس چرا زود نميای منو پيش ابرها ببری ؟ من تو رو به آسونی گير نياوردم که بازم بری منو تو تنهاييهام تنهاتر از من بذاری !! من تو رو از چشمهها ندزديدم که بری دوباره به دريا برسی !! من تو رو از آسمون از وسط ستارهها از بغل ماه خدا دزديدم که تو رو واسه خودم نگه دارم که ديگه وقتی از همه دل بريدم بشينم تو بغلت يه عالمه گريه کنم تو برام شعر بخونی هی موهامو ناز بکني، تو گوشم بهم بگی دوستم داري؛ منم آروم بشم تو بغلت عين اون بچهگيهام بخوابم تا صبح که شد دوباره با بوسههات از شهر خواب بيدار بشم.دل من تو رو میخواد ، دل من تو رو ميخواد...
تو که غم داره نگات بهم بگو که تا کی میمونی باهام ؟؟
۱۷روز و شب از بهار گذشت و فقط گذشت ، گذشت و من اصلاً نفهميدم به چه قيمتی اين روز و شبها را نفس كشيدم. سال رو نو كردم و نيت كردم و فال گرفتم ؛ به چه قيمتی خنديدم و عكس يادگاری انداختم ، تخممرغ رنگ كردم و عيدی دادم و عيدی گرفتم !!؟؟ هنوز نفهميدم معنای اين نو شدن رو ، شايد منظور از تحويل؛ تحولی در حال من بود آنهم طبق معمول از نوع منفی بینهايت شايد هم به عكس آغازی برای مثبت بینهايت ؛ هنوز كه نفهميدم ....
تا همين امروز بعدازظهر تصميم داشتم در اينجا رو تخته كنم شايد برای ابد ، چرا ؟؟ طبق معمول به خاطر بیانگيزگی ، اما الان دارم مینويسم ساعت ۲:۲۵ نيمه شبه ، خيلی خستهام ، اما مینويسم نه برای تو نه برای خودم ؛ مخاطبم هيچكس نيست . از احساس و منطق اثری نيست هر دو به كوچه بنبست رسيدند و منتظر ريسمان نجاتی از آسمانند و چه بيهوده انتظاری !!!!
من اصلاً خوب نيستم چرا همه فكر میكنند من بايد خوب باشم ؟؟؟ نمیخوام خوب باشم نمیخوام اصلاً نمیخوام اصلاً نمیخوام .... دوستامو از دست ميدم ؟؟؟ پدر و مادرمو میرنجونم ؟؟ ديگه كسی عاشقم نميشه ؟؟ ديگه كسی باهام حرف نميزنه ؟؟؟ تنها ميشم ؟؟؟ بهم ميگن خودخواه ؟؟؟ ميگن از خودراضی ؟؟؟ نه ديگه داد هم دلم نمیخواد ؛ قبلاًها كه به اينجا ميرسيدم دلم ميخواست فرياد بزنم هوار بكشم، شايد آروم شم اما الان ؟؟ هيچی دلم نميخواد . چون اصلاً نميدونم از دست كی بايد داد بكشم فريادم رو سر كی خالی كنم . اصلاً اهميتی برام نداره هيچی هيچی هيچي.................
من هنوز نفس ميكشم هنوز میخندم هنوز گريه ميكنم هنوز میبينم هنوز میشنوم هنوز راه ميرم هنوز حرف ميزنم هنوز وبلاگ مینويسم ؛ پس من هستم ؟؟!!!
من هستم ؟؟
من هستم ؟؟
كجا ؟؟ اصلاً چرا ؟؟ اگه نباشم يك نفر از رو زمين كم ميشه ؟ اگه نباشم چند نفر گريه میكنند ؟؟ اگه نباشم چند نفر دلشون برام تنگ ميشه ؟؟ اگه نباشم شبا تو خواب كيا ميام ؟؟ اگه نباشم چند روز طول ميكشه تا از يادشون برم ؟؟ اصلاً دونستن اينها چه اهميتی داره ؟؟ هيچی به خدا ... نه بابا نمیخوام كسی دلش به حالم بسوزه جلب محبت هم نميخوام بكنم پس لطفاً هيچ نظری برای اين نوشته نذاريد ؛ هنوز راه دارم تا افسردگی نگران نباشيد به اين زوديها از دست نميرم....
هميشه ۱۰۰۰ بهانه برای شاد بودن داريم اما اسير يك بهانهايم برای غمگين بودن
آخرين شب سال ۸۲ و نغمه " دلم واسه غربت چشمات تنگه " با شمعی كه به حال من اشك میريزد و او هم در عجب از اين حال و سرنوشت نزار من...

سال نو همه مبارك
فقط همين...
آنهنگام كه از عشق میگريزی چون سمند در پیات بیتاب است و چون به رويش آغوش میگشايی چشم به پشت سر تو میدوزد....
۲۲ اسفند ۱۳۸۱ سالويا متولد شد ؛ نمیدونست اينجا توی اين دنيای مجازی چه خبره ، اصلاً وبلاگنويسی معناش چيه ، هدفش چيه و خيلی چيزای ديگه اما چون عاشق نوشتن بود ، اومد و نوشت ، روزمرگی ، شعر ، دردودل ، قصه و بعضی وقتها فريادهای در گلو خفه شده رو اينجا كشيد و خودشو سبك كرد ؛ دوست شد ، دوست پيدا كرد ، يه عالمه شبيه خودش ، ديونهتر از خودش رو شناخت و به بودنشون عادت كرد ، يه روز دل زد به دريا و نظرخواهی وبلاگش رو حذف كرد تا فقط برای خودشو ودلش بنويسه يا شايد به قول خودش برای اينكه دوستهای واقعیاش رو پيدا كنه و اينطوری هم شد؛ كسايی كه همه لحظهها همراش بودند ، تنهاش نذاشتند و اين موجب شد تا باز بخواد كه ديگران اثری از خودشون تو دنيای كوچيك اون بزارن . بعضی حرفها دلشو میلرزوند ، بعضیها تا ته دلش سر میخوردند و بعضیها هم موجب لبخندی و گاه موجب خنده بلندی میشدند كه آخه بابا اين نظر چه ربطی به نوشته من داشت ؟؟!!!
، ولی به هر حال جالب بودند ...
اينجا رو خودم راه نداختم ،چون بلد نبودم الانش هم بلد نيستم و به قولی بد عادت شدم چون هميشه يكی بوده هر چند وقت يه بار سروسامونی به اين خونه بده و بعضی وقتها هم بیخبر اين كارو بكنه، مثل خيلی كارهای ديگهاش . دعوت او ۱۶ اسفند پارسال بود كه منو آورد تو جمع بلاگرها ، البته وجود يكی از نزديكترين دوستانم كه اون هم مدتی بود وبلاگ مینوشت و تا قبل اون روز از وبلاگش چيزی به من نگفته بود هم يه عامل ديگه شد تا من تحريك بشم بدونم تو اين دنيا چه خبره ؟!! راستی هم كه عجب خبرهايی بود !!!! آره سالويا متولد شد و اسم وبلاگ هم از روی يكی از ترانههای فرامرز اصلانی كه خواننده مورد علاقه منه ، البته با يكمی تغييرات ، گذاشته شد و " روزهای ترانه و اندوه " به دليل اينكه من شب رو بيشتر از روز دوست دارم تبديل شد به "شبهای ترانه و اندوه" و حقيقتاً هم بيشتر شبهای عمر من خلاصه شدبود تو همين دو كلمه ،" ترانه " و " اندوه " پس اسم وبلاگ ناهمخون با من و احوال من نبود ، چون خيليها عقيده داشتند كه اين اسم اصلاً با من و روحيات من تناسب نداره و اصرار داشتند به تغييرش اما من حرفم چيزه ديگهايه ، درسته من دختر پرشوری هستم اما اين دليل نميشه كه همه لحظههام به شيطنت و بیخبری بگذره به هر حال منم برای خودم تو شبها يه دنيايی دارم و فقط كسايی كه خيلی بهم نزديك بودند اين مسئله رو درك كردند ...
خلاصه اينكه احتمالاً ۱۰۰ سال طول ميكشه تا اين نوشته من تموم بشه چون باز سنتشكنی كردم و چهارشنبه آپديت نكردم ، پس دلم میخواد باز بنويسم تا وقتی كه خودم خسته بشم . 
"نه اين كه از اين خسته ناگزير
نه اين كه از رنجی كه بردهام و میبرم ، بگويم ،
بل برای آنكه خطی از خود به يادگار بگذارم؛ میگويم:
قشنگ نازنين من كه تو باشی
ديگر از هيچ نگاه هراسانی هراس ندارم
ديگر از اين همه هيچ مكّدر نمیشوم
و دل دلِ قشنگ دوست داشتن را سرمشق دلها میكنم ."
چند روز بيشتر تا پايان سال نمونده و من مثل شبهای عيد سالهای گذشته باز به مرور خودم پرداختهام ، باز خودم ، رفتارم رو سبك و سنگين و خودم رو بالا و پايين ميكنم ، پارسال تو همچين روزهايی كجا بودم ، چی كار میكردم ، به چی فكر ميكردم ، آرزوم چی بود ، مقصدم كجا بود و حالا كه رسيدم به روزی كه پارسال آروزشو داشتم ، به كجا رسيدم ؟ چقدر عوض شدم ؟ چقدر به مقصد نزديك شدم ؟ چقدر اشتباه كردم و چقدر از راه رو درست اومدم ؟؟ جواب دادن به همه اين سوالها خيلی برام سخته ، نمیخوام از خودم و اشتباهاتم فرار كنم اما بعضی وقتها از خودم خجالت ميكشم، از بچهگيهای بیموردی كه كردم ، از قولهايی كه هرگز بهشون عمل نكردم ، از دلهايی كه شكستم و هيچوقت درصدد جبرانش برنيومدم ، از خودخواهيهای كه كردم و ... شايد اگه بخوام باز مثل دو شب پيش بشينم و خودم رو محاكمه كنم ، باز مجبور شم برای خودم حكم اعدام رو صادر كنم اما به چه وسيلهای تو اين دنيايی مجازی ؟؟ اينو ديگه نمیدونم . فعلاً كه حكم اعدام با تلعيق صادر شده شايد تجديدنظری بشه و من عفو بشم ، شايد اگه سال نو بشه منم بخشيده بشم ؛ نميدونم ؟؟!!!! 
بگذاريد و بگذريد،
ببينيد و دل مبنديد،
چشم بياندازيد و دل مبازيد ،
كه در آخر
بايد گذاشت و گذشت ...
بايد گذاشت و گذشت...
مگه ميشه دل نبست ؟؟ تو همين ۱۳ روز عيد همچين دلبسته ماهيهای تنگ هفتسينت ميشی كه انگار سالهاست میشناسيشون ، سالها باهاشون نفس كشيدی و روز رو شروع كردی و شب ، شببخير گفتی ؛ حالا خودت بگو ميشه دل نبست ؟؟ ميشه دل نبست به صدای قدم باد روی پنجره ؟ ميشه دل نبست به ترانه زخمخورده توی حنجره ؟؟ ميشه دل نبست به آبی آسمون ؟؟ ميشه دل نبست به گرمی خورشيد مهربون ؟؟
ميشه دل نبست به پاكی نغمهی تو ؟؟ ميشه دل نبست به گرمی بوسهی تو ؟؟
تو بگو ميشه دل نبست به سادگی ؟ خاصّه سادگی ؟ خاصّه بیريايی ؟ خاصّه يكرنگی ؟ خاصّه بیرنگی ؟
تو بگو ميشه دل نبست به رويای با تو همنفسی ؟ ميشه دل نبست ؟؟؟؟
دلتنگيهای آدمی را باد ترانهای میخواند
روياهايش در آسمان پرستاره ناديده میگيرد ،
هر دانه برفی به اشكی نريخته میماند.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده ،
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتيهای برزبان نيامده،
در اين سكوت حقيقت ما نهفته است.
"حقيقت تو و من"
گلهايی كه برايم خريدی هر لحظه به من چشمك ميزند و يادآور آن شبی هستند كه باز تو مرا شرمنده مهر بیپايانت كردی ، باز يادآور زياد بد بودن و كم خوب بودن من و يادآور هميشه مهر بودن تو
گفتی كه میآيم
در يك غروب
با آخرين قطار
تا آخرين ايستگاه
تا تو
من رنگهای سرخ را بر ابرها میپاشم تا
تو
زودتر برگردي...
با يک روز تاخير سلام ، ميدونم بايد ديروز آپديت ميكردم و به قول يه دوست سنتشكنی كردم ولی واقعاً وقت نشد ، امروز آخرين جلسه كلاس گرافيك بود و من تا ۲:۳۰ صبح داشتم طرحهامو پاسپارتو ميكردم ؛ جالب اينجاست كه فكر ميكردم كه خيلی كارم درسته و طرح تصويرگری كتاب من اگه اول نشه حتماً دوم ميشه ؛ ولی ای دريغ ؛ عجب كارهای بچهها كرده بودند، محشر بود
و من همچنان انگشت به دهان بر جای خود موندم. ولی در كل بد نبود ؛ اگه بشه حتماً قصه و چند تا از تصاوير كتاب قصهام را ميذارم تو وبلاگ تا شما هم نظر بديد كه آيا اميدی به گرافيست شدن من هست يا نه ؟؟؟اين هم دليل تاخير در بهروز شدن اينجا ؛ دوماً اينكه شماها كه مطلب قبلی منو خونديد اصلاً متوجه شديد دونفری وبلاگ آپديت شده بود و جالب اينجاست كه تقريباً همزمان ، چون من كه باز به دلايل ديگه امكان آپديت كردنم نبود از يه دوست خواستم كه جای من بنويسه و او هم بیخبر از اينكه من تصميمم در مورد آپديت نكردن عوض شده ، اون متن زيبا رو برای من مینويسه و نهايتاً من تصميم ميگيرم كه هر دو مطلب رو بذارم تو وبلاگ كه البته اصلاً بهم بیربط نيستند و فقط يكمی هوش ناچيز برای تشخيص ربطش احتياج است ، حالا جالب اينجاست كه خيليها يا به دليل طولانی بودن يا به دليل همون هوش ناچيز خيلی خوب اين مسئله رو تشخيص داده بودند و كامنتهای جالبی گذاشته بودند كه چند تاييش به دليل عمق فاجعه حذف شدند
، بابا ناسلامتی زير هر نوشته امضاء هم وجود داشت
.خلاصه هفتهای كه گذشت همراه بود با ديدن نمايش خصوصي فيلم "گاوخوني" كه بهتون پيشنهاد ميكنم در صورت اكران به هيچ عنوان نزديك سينما نشيد كه همون اولش پشيمون ميشد چون شخصيت اصلی فيلم رو تا ۱۵ دقيقه آخر فيلم مشاهده نميكنيد
ديگه خودت برو تا آخرشو ...
ديگه بالا و پايين پريدنها من سر كلاس برای ساكت كردن شاگردهای وروجكم هست و افسوسهای پیردپی از دست دو تا بچه حقيقتاً نابغه
... آخه مگه ميشه در عرض ۳ ثانيه يك كلمه رو فراموش كرد به اندازه يه نفس كشيدن ؟؟!!!! آخه من چی كار كنم از دست اينا ؟؟؟؟؟
اما هر چی باشند خيلی شيرين و دوستداشتنیاند و خستگی درس دادن بهشون شيرينتر اما سردرد بعدش اصلاً جالب نيست ، ديگه هم اينكه تو اين هفته كلی دوستان قديمی رو ديدم و زيادی سورپرايز شدم از زيادی هم اونورتر ، هر جا هستند خوش باشند .
نميدونم تو قرار فردا چند نفر از دوستانی كه تابهحال نديدم ملاقات ميكنم اما اميدوارم تعداشون زياد باشه ،ياد ۱۶ اسفند پارسال بهخير ؛ قرار پارسال بود كه منو بلاگر كرد ، اينجا هم داره يكساله ميشه يواش يواش ، چند روزی مونده تا تولد سالويا
.به اميد ديدار حتی شما دوست عزيز 
امشب به عشق روی تو مهتاب میشوم
در آرزوی ديـــدن تو خــــواب مــیشـــوم
از آنــزمــان که آمــــدهای در نهـــاد مــــن
هر شب ز خواب خوب تو بیتاب میشوم
آرام آمـــدی و دلارام مـــن شــــدی
آميختی به جانم و همنام من شدی
گفتی بیتو هيچم و گفتی عاشقم
آنقدر آمدی که سرانجام من شـدی
میخواستم رها شوم از عاشقی ولی
دل در حصار روشنی از يک نگــــاه شد
گفتم به اشک و خنده که محبوب من تويی
در چشم من فراق تو صـــد قطره آه شـــد
گفتم چرا ؟ سرودی و گفتــی بــرای تو
گفتم که عشق ، باز تو گفتی صدای تو
من محو آن كلام پرآهنگ گشتهام
تا هركـــجا روی ، بــروم به پای تو
میدانم اين همه عشق سزاوار سرابی چون من نيست، میترسم پاسخ مهرت را روزی درمانده باشم و آن لحظه باز تاب چشمان تو را ندارم ای باوفاترين يــــــــــار...
رنگ افسوس گذشته را ندارد ثانيههای با تو بودنم ، تو را هميشه؛ چو امروز ، چو ديروز ، چو هر روز كه میخندی ؛ شاد میخواهم و هرگز خود را نبخشم اگر موجب پريشانی نفسی از تو شوم.
میگويی آنگونه باش كه خود میپسندی ، اما به چه قيمتی ؟؟ به قيمت رنجاندن تو ای عزيزترين ؟؟؟ هر زمان خواستم بودی ، هر زمان ناميدمت پاسخم بودی ، رنجاندمت اما هيچ نگفتی ، فريادهای من را هم دوست داری ؟؟!!! كاش بيابی آنچه در من نمیپسندی ، شايد آن نكته آرام جانم شود.
دوست داشتم چشم نداشتم و تنها گوش بودم و غرق میشدم در نوای سحرانگيز كلامت آن هنگام كه میخوانی " دلم خوش است به ديدار ساليانه تو /خوشا تو كز هر سو میرسد نشانه تو " ...............
خوشا تو كز هر سو میرسد نشانه تو ... خوشــــــا تو
جان تو
هر روز را به نام تو آغاز مي كنم
نام بزرگ تو
از هستي كبود ترين زخم
از ماوراي پنجره هاي هميشه كور
و آن سوي تمامي تاريكي ها
آغاز مي شود
و با عبود عاشق خود دريا را
تا آفتاب
تا انتهاي باروري پيش مي برد
آنگاه، سر سبز و ديدني
همچون نگاه او
بر من كه تا ابد
آرام مرده ام
مي بارد
و من
از لحظه هاي سوخته ام سبز مي شود
احساس مي كنم
از هر طرف ترانه رنگيني
مي خواندم به باغ
و انبساط لحظه ام
آغاز مي شود
سلام،
وقتي وبلاگت را ديدم تعجب كردم!
فكر مي كردم خيلي حرف براي گفتن داشته باشي ولي ديدم بر خلاف هميشه داري سنت آپ ديت كردن روزهاي چهارشنبه را مي شكني!
به من گفتي كه ايندفعه تو چيزي بنويس...حرفي...چرا فقط من حرف بزنم!
گفتي كه شعر ننويس و حرف دلت را بزن...يادته بهت چي گفتم؟!
گفتم: انچا كه كلام تمام مي شود موسيقي آغاز مي گردد...ولي به نظر تو ميشه تو اين دنياي مجازي موسيقي اجرا كرد؟! پس حرفم را به زبان شعر برات ميگم و گفتم.
گاهي فكر ميكنم اين دنياي مجازي چقدر خوبه كه انسان مي تونه راحت حرفش را بيان كنه و گاهي درمانده از بيان حرفها و شعرها.
اما امشب...
بوي تو مي آيد كه سيب از شاخه مي افتد
حالا كه سيب به حرمت بوي تو ، دوري از شاخه را به وصالش ترجيح ميده ،من هم امشب برات ميگم...
تو شبي پنجره بگشا به تنهايي دل
تا من اغاز كنم قصه شيدايي دل
همه آفاق پر از راز تماشايي توست
تو هم اي دوست نگر راز تماشايي دل
بزار امشب برات بگم ، خيلي از اون حرفهايي را كه توانايي گفتنش نه به خاطر عدم قدرت بيان كه به همان خاطر كه ميداني در عالم واقعيت ندارم.
تو مرا زادي
تو مرا عشق به هستي دادي
تو مرا از لجن ياس برآوردي
زير باران اميدم بنهادي
آره! تمام اينها را من ميگم! من! تعجب نكن.
امشب مي خواهم پرده از اون ديوانه هميشگي بر دارم...شايد به خاطره اينكه كه شب بر من نشسته است و آغوشم از تو تهي ست...اما هرچه هست پرده بر ميدارم...يكبار و براي هميشه.....اما چه كنم كه زبانم نمي چرخد و فكرم توانايي جمع اوري كلمات را ندارد...كاش توانايي نواختنم در اينجا بود تا حسم را به تو القا كنم هرچند تو مي خواني وجودم را!
دلم خوش است به ديدار ساليانه تو
خوشا تو كز همه سو ميرسد نشانه تو
در اين سياه كه راه از هزار جا بند است
دل مرا دل تو مي كشد به خانه تو
زمان به دست تو داده ست رمز و راز هنر
اگر چه بي هنري مي كند زمانه تو
خيلي حرف زدم!!!
هرچند باز هم نتونستم اون چيزي را كه مي خوام برات بگم..خوب شاگرد بدون استاد همينه شيطونكم
هميشه باشي و باشد هميشه چون امروز
سمند شعر و هنر رام تازيانه تو
امضاء: ديوانه و شوريده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرشار از گفتنم اما اين قلم را ياراي همراهي با من نيست، ميدانم ميپنداري سخنها نهفته در اين دل خراب دارم و اميد به جرقٌهاي براي خالي شدن از گفتارها؛
شايد گاهي سخن را نهان كردن و دل به نگاه خوش كردن كافيتر از بيان آن باشد. شايد هم از تو پنهان كردن بر من اصلاً روا نباشد.
مهر ميورزي نرمتر از حرير ، عشق ميورزي پاكتر از نسيم ، دلتنگتر از كودك ميشوي و بيتابتر از مادر ، گرمتر از آفتاب و روشنتر از مهتاب . روانتر از رود و سادهتر از نور . سپيدتر از سحر و عميقتر از رويا .
براي با تو بودن بهانهاي ساده ميخواهم . براي از تو شعر ساختن ترانهاي تازه ميخواهم. براي قصٌه بافتن افسانهاي كهنه ميخواهم . براي جاودانگي اكسير بياندازه ميخواهم.
خوشبختي شايد سادگي "سلام" تو
خوشبختي شايد اولين "نگاه" تو
خوشبختي شايد جاذبه "صداي" تو
خوشبختي شايد صداقت "كلام" تو
خوشبختي شايد انتظار "ديدار" تو
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد.
تو را به اندازه تمام نفسهايي كه كشيدهام دوست دارم
جدال با اين من آشوبگر هر روز بيشتر ميشود . ستيزي تا بينهايت ؛ من را با خود درافتادنم قدرتي عظيم ميخواهد و جسارتي عظيمتر .
تو كه ميگويي آشناتر از من با مني چه در چشمانم يافتي كه آرامش را دريافتي ؟؟ تو كه از هر روز من آگاهي جواب دلآشوب مرا با كدامين شعر ميسرايي؟؟
ديشب بعد از مدتها، روياها در خواب ديدم ؛ تو گويي يكبار ديگر زيستن را چه شيرين تجربه كردم . خودم بودم و خودم ؛ همه جا تنها، با آدمهايي كه نميشناختم اما چون آشنا ميپنداشتم . شايد خواب روياهايم را ديدم . زيبا بود و عجيب . ترسي از تنهايي و غربت نداشتم انگار همه جا خانه من بود .در سرزميني بودم كه زبانشان نميدانستم اما مشكلي در ارتباط نداشتم . در خانهاي بودم كه هرگوشهاش را به ياد دارم و آرزو ميكردم كاش اين خانه مال من باشد .كوچك بود اما چون خواب من عمقي نهفته داشت پر از ميهمان بود و من نميدانستم صاحبخانهام يا ميهمان !!!
پنجرهاش رو به آغوش شب باز ميشد و تو را به رها شدن در فضا دعوت ميكرد .
دلم حال آن لحظه را ميخواهد و آرامش بيپايانش ...
كاش رويا نبود يا كاش فقط رويايي بيش نباشد . كاش به اكنونم بپيوندد ...كاش كاش...
باز هم بنويسم ؟؟؟ باز هم ميخواهي بشنوي؟؟ بيانصافي نيست فقط من بگويم و تو بهانه بياوري ؟؟
باز به انتظار شبي ديگرم تا بشنوم آنچه روزها در سكوتت پنهان ميكني و نميانديشي شايد گوشي به اميد شنيدن آنها خواب به چشمانش نميرود تا لالايي بيخوابيهايش شود ...
رهسپار دنياي برونم با عشق ، اي همسفر عشق بي تو امٌا به كجا خواهم رفت ؟؟
اينچنين ساده و سرگردان يار به كجا خواهم رفت ؟هيچ ، هيچ كه دگر جايي نمانده بروم...
امضاء: سالويا
نظرات ()